تبليغاتX
خبرنامه بوعلی سینا
جمعه بیست و هفتم مهر 1386
                         zahra.jpg

خبر را از آرشيو ايسنا می آورم . با صدای بلند بخوانيد:
« معاون تحقيقات و آموزش دادگستري استان همدان از خودكشي يك دانشجوي پزشكي دانشگاه علوم پزشكي همدان در يكي از مراكز امر به معروف اين شهر خبر داد. قاضي مهدي الماسي در گفت‌وگو با خبرنگار حقوقي ايسنا گفت: بيستم مهرماه سال جاري، اين دانشجوي 27 ساله به علت ارتكاب جرم مشهود در يكي از اماكن عمومي، توسط ضابطان امر به معروف به اين مركز انتقال داده شد و به علت تعطيلي روز جمعه و عيد فطر 48 ساعت در بازداشت به سر برد. وي ادامه داد: هنگامي كه اين دختر در راهروي طبقه دوم مركز امر به معروف، از فرصت به دست آمده استفاده كرده اقدام به كشتن خود با استفاده از پارچه پلاكارد تبليغاتي موجود در راهرو كرد. به طوري كه ماموران هنگام حضور در صحنه با جسد وي مواجه شدند. الماسي خاطرنشان كرد: در تحقيقات مقدماتي علت مرگ مشخص نشده و منتظر دريافت نظر پزشكي قانوني هستيم


از شدت بغض منفجر شدم. نتوانستم در خانه بمانم. مي ماندم حتما ديوانه می شدم. شال و كلاه كردم زدم بيرون. رفتم ، روي پل لندن تا فراموش کنم. تا فراموش شوم. تا از يادم برود همه چيز. رفتم تا كمي هواي خوب برايتان بياورم، مجسمه  شكسپير هم خنده اش گرفت وقتي ديد از كنار گالري مدرن كه رد مي شوم بيشتر از آنكه با چشم خودم نگاه كنم با چشمهاي يك ماسماسك ديجيتالي نگاه مي كنم كه بعد از چند ثانيه خيره شدن، يك نور كذايي هم بخش مي كند به اسم فلاش، ولی او ديد برق اشکهایي كه هميشه دم مشكم است . حتما فكر كرد از ذوق زدگي ام است، اما مي خواستم دست خالي برنگردم و اينجا را كمي از ابر كسالت خلاص كنم  و به چند عكسي چشمتان را مهمان. می خواستم گزارشی سرسبز بدهم از بی دردی درد.  می خواستم فراموش کنم خبر نيامده به آرشيو رفته يك مرگ ديگر در زندان را. فراموش کنم که آن دختر معصوم و لابد زيبا اسم هم داشته است تنظيم کنند خبر دريغ کرده از بيانش. خواستم فراموش کنم آن دانشجوی 27 ساله پزشکی آدم بوده نه يک تکه گوشت، نه يک تکه چوب نه يک گونی سيب زمينی. آدم بوده با آرزوهای بسيار. آدم آدم آدم... و فراموش کنم و بفراموشانم که آن آقا چه راحت از ذبح عدالت حرف می زند. چه راحت می شود به بهانه تعطيلی، حتی قانونی نيم بند را هم کشت... همه چيز را فراموش می کنم. اما نمی توانم اين را فراموش کنم که اينجا در ديار کفر اگر چنين تراژدی رخ می داد حتما و حتما از صدر تا ذيل به صلابه  مطبوعات آزاد کشيده می شدند .ماجراي خودكشي " كوين جيكوبز" كه  تازه او زنداني  جرم خود بود و نه زنداني تعطيلات و بازداشتگاه و سهل انگاري ها، زندان بان ها به دادگاه رفتند و آنقدر رسانه ها فرياد زدند تا دولت  انگليس را پاسخو كنند كه با قانوني ديگر به مدد آيد. نمی توانم، نمی توانم فراموش کنم. نمی توانم...
اصلا بگذار تكليف خودم و همه را روشن كنم. من می شوم زهرا، نه زهرا كاظمي خبرنگار كانادا، كه آخر هم تكليف آن " جسم سختي " كه به سرش اصابت كرد و جانش گرفت، معلوم نشد اما صدايش به عالم و ادم رسيد،مي شوم همين زهرا دانشجوی بيست و هفت ساله  پزشکی همدان . زبان حال او می شوم در دم آخر. درست همانطور كه زندان بان ها مي خواهند، شاد و سرخوش انگار نه انگار كه كس ديگري  باز در زندان  مرد. حوصله رقص ندارم... من مي خوانم ، هر كه ناز صدا مي شناسد، برقصد، اينطوري خيالم راحت است و بي سبب به انتظار احضار زندانبان ننشسته ايم :

امروز روز اعدام من است ، از همان روزي كه براي " جرم مشهود" دستبند به دستم زدند و به " بازداشتگاه امر به معروف و نهي از منكر"منتقل شدم، هي توي سرم بافتم كه  ميهماني اين دستبند و اين انتقال را بايد باشكوه برگزار كنم.
امروز روز تقديم نفس هاي من است به  تمام طناب هاي عالم، بگوييد، همه بيايند، مي خواهم باشكوه بميرم، بليط حضور در مراسم اعدامم را پيش فروش كرده بوديد؟ صندلي هاي ويژه اش را پر از مهمانان ويژه كنيد. سخت نگيريد، از نيكي كريمي و هديه تهراني گرفته تاعشرت شائق و الهه كولايي و سيد محمد خاتمي و محمود احمدي نژاد و محمدرضا گلزار و حداد عادل و عماد افروغ و کوچک زاده و حسين رضا زاده و پرويز پرستويي تا بچه هاي تيم ملي ، دار و دسته گروه موسيقي شهرام ناظري و جمعت موتلفه اي  ها را هم دعوت كنيد، بگوييد قاليباف هم بيايد ،هاشمي ها همه باشند چه از رفسنجان چه از شاهرود، ديگر خودتان بهتر مي دانيد ، هيچ بزرگي از قلم نيفتتد همه و همه را در همان صندلي هاي ويژه بنشانيد، بگوييد مي توانند با دو همراه بيايند، بچه هايشان هم باشند، مي خواهم جلوي دلبندانشان، سنگ تمام بگذارم، قول مي دهم موقع اجرا ، حواسم با آن پائين تر ها هم باشد، خب آدم دوست دارد آدم هاي معروف و محبوب و مشهوري كه مي مرديم تا از شان امضا بگيرم، در مراسم اش باشند اما اين دليلي نمي شود كه بچه هاي كمپين يك ميليون امضا را كه به هيچ جا راه نمي دهند ، يا بچه هاي شهرستان را كه با اتوبوس مي آمدند براي نمايشگاه كتاب و جشن هاي دوم خرداد و سوم تير ، همينطور پشت در جا بمانند و من انگار نه انگار كه آنها آدم اند تنها براي مهمانان ويژه بميرم، به خدا اگر يك نفر، فقط يك نفر را پشت در بگذاريد، نمي گذارم از صداي خس خس ناز گلويم زير ناز و نوازش طناب دار، حظ ببريد و مراسم را همينطور سرد و بي روح اجرا مي كنم و اصلا بال بال نمي زنم و دست و پايم را موقع جان دادن ، مستانه در آسمان نمي رقصانم كه لذت تام از آن تان شود.
 حسرت يك زبان لاي دندان گذاشتن را  در آن دم آخر به دلتان مي گذارم اگر پسرها و دخترهاي ميدان شوش و تجريش و امام حسين را از دخترها و پسرهاي شهرستاني جدا كنيد و يك چادر كلفت خاكستري هم بيندازيد وسطشان ، مي خواهم يك امشب را همه با هم باشند،از بالا تا پايين ميدان آزادي را خوب چراغاني كنيدتا وقتي ميني بوسهاي شهرستاني از خيابان انقلاب  پرسان پرسان مي آيند ، راه را گم نكنند  ، بگذاريد خوش باشيم و تا صبح با ساز و صداي نفس من  و نفس هاي خواهران و برادران هم قد و قواره ام ، براي مهمانان ويژه سنگ تمام بگذاريم ، يك امشب را سخت نگيريد، قول مي دهيم، هيچ جرم مشهودي را مرتكب نشويم، ببينيد چقدر بلديم مهمان نوازي كنيم ، من جان مي دهم ، دوستانم يك جا بند نمي شوند، من گردنم را با ناز مي برم در حلقه دستان طناب، آنها نازتر از من دستها را در هم حلقه مي كنند و موج مكزيكي از سر مي گيرند، من گردن به اين سو و آن سو پرتاپ مي كنم آنها مستانه گردن مي چرخانند ، من دست و پا مي زنم، آنها  پاي مي كوبند و رندانه دست مي زنند و در آخر وقتي طناب ناز آخرش را به گلويم كشيد، من كشاله ام داغ مي شود از خيسي حاصل ترس ، و چشمهاي برادران و خواهرانم خيس خيس مي شود از اشك،  نه، اشتباه نكنيد،  نه خيس شدن پاهاي باريك  من از ترس مرگ  است و نه خيس شدن چشمهاي تاريك  آنها از ترس پايان يافتن من. ترس من از آن است كه مبادا براي مهمانان ويژه ام خوب نرقصيده باشم و گريه دوستان هم از اجراي بد من است. آخر لامذهب ها ، حداقل بگوييد، رقص مرگم به كام كساني كه در تمام اين سالها، رقص زندگي ام به ساز آنها بوده است  چگونه نشست؟ من كه راضي ام. اما بعد از اين ، نوبت هركه بود، سر مادرش را يك جوري گرم كنيد،  كه نيايد به اين بزم ،آخر مادر هيچ وقت دل خوشي از رقص نداشت خاصه آنكه جلوي اين همه مهمان، آبروداري نكردم و آخر هم خيس شد اين كشاله لعنتي ام از ترس."

 اگر مهماناني هستند كه در تمام اين سالها به سازش شان رقصييدم و حالا  از قلم افتادند شما دعوت شان كنيد...

پي نوشت:

باز هم خبر زنداني شدن عزيزي رسيد كه خانه كوچكم در تهران اين روزها سقف خانه همسر ، و كودك نازنينش است، از بخت بد من است شايد كه خانه ام هيچ  خيري براي عزيز ترين دوست و مهربانترين برادرم نداشت ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:43  توسط تحريريه خبرنامه  |